شهود شاعرانه ــ هر چه که هست ــ از نمی دانم بی وقفه زاده می شود
"شیمبورسکا"
من این نمی دانم بی وقفه را تقدیم می کنم به جنگل پر گهر و اصلان ها و آهوهاش !!!
... دیر شده
ازخودت می دوی فرار کنی
از خودت تا همیشه سیر شده
توی چشمان عاشقت انگار
دختری تا ابد اسیر شده
از خودت می دوی به من برسی
من! همین مرد شاعر عوضی؟!
قابل اعتماد نیست! بفهم!
ــ نازنین ــ!، مرد شاعر عوضی
سِحر می دانم آنچنانکه ترا
داخل شیشه جان بسَر بکنم
شعر می گویم آنچنانکه ترا
از خودت خسته ،دربدر بکنم
در خودت همچنان اسیر بمان
دختر بی خبرتر از همه جا
توی ایران شیشه ای بتمرک
توی این پر گهرتر از همه جا
از خودت می فراری و جنگل
بی شک آغوش گرم وا کرده
آه! که گرمی تنت آهو
شامه ها را به خود صدا کرده
عاشقی هی نفس نفس بزنم
عاشقم هی نفس نفس بزنی!
می دوی با پلنگ وحشی ِ مست
دوست داری به این عبث بزنی!
می دوی بی هدف ،خیالت تخت
آخر کار سهم من هستی
نفست بند آمده انگار ،
زخمی تن به تن که زن هستی
***
از خودت می دوی به من برسی
در خودت قرنها اسیر شده
تو خودت شیشه ی خودی بشکن!
بشکن این شیشه را که دیر شده!
با احترام
مرتضی روحی(م.ائلیاز)

.gif)


