|
گل سرخپوست
و مرد سمت زني عور گام بر مي داشت
نفس نفس نفس ِ زن چه گام گرمي داشت
و كلبه اي وسط شاخ جنگلي سرسبز
و از حضور دو تن گرمتُند مي زد نبض
دو دست خواهش مرد كابوي دو خنجر را
كسي نديده گل ِ سرخپوست پر پر را
كجاي كاري ؛ اينجا شمال تگزاس است
كه نام ديگر وحشي گري هم احساس است
تپانچه راز مگوي به زور خواهش ِ عشق
قرار داد ميان دو قلب ِ فاحش ِ عشق
تپانچه خوي عجيبي به مرد وحشي داد
كه زن عنان سراپردهء خود از كف داد
لميد، لب به لب از حس مادگی پر شد
زني كه قلب شكسته ش پر از تنفر شد
و ماديان كه نفس مي كشيد پي در پي ...!
سوار وحشي ِ با تازيانه و هِي هِي ...
به جاده هاي جهان مي سپارمت ماريا
چهار نعل برو رو كه دارمت ماريا
تپانچه لحظه اي از دست مرد تا افتاد
درون كلبه گل ِ سرخ ِ پر پري جان داد
نخواست بو ببرد هم قبيله اي هايش
گناه كذب نويسند بي ثمر پايش
***
براي خونخواهي ساعتي معين شد
سپس تمامي دار و درخت ها زن شد
زني به شكل گلي سرخ پوست مي انداخت
گلي كه از بد ِ اين واقعه تبر زن شد
تبر زن از پس در توي كلبه را ، يك آن
دري گشوده ؛ تبر ميزبان گردن شد
كه ظلم مرد كابوي هيچوقت بي پاسخ
نمانده ؛ پاسخ سرخي چنين كه روشن شد
مرتضي روحي ( ائلياز )
دیماه ۸۶
+ نوشته شده توسط مرتضی روحی در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 و ساعت
18:11 |
تازه می فهمی این ته مَه ها تازه می فهمی جایی برای نفس کشیدن نیست زور می زنی یک جرعه نسیم می زنی به سیم آخر خودت را حلق آویز ... تازه می فهمی دنیا تونلی ست که این ته مَه ها تاب عبور ترا نداشت .
+ نوشته شده توسط مرتضی روحی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت
17:6 |
+ نوشته شده توسط مرتضی روحی در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت
11:57 |
به چشمهای آسمان نمی توان دروغ گفت نـگـو نمـی کند دلـت غـروب هـا هـوای من « حمیدرضا میرزایی » تقدیم به دوست هنرمند و شاعرم حمیدرضا میرزایی
من از خودم دلم گرفته...
به سر که می زند غروب ها هوای تو دلم دوباره تنگ می شود برای تو
شبیه یک غریبه کوچه های شهر را می آمدم دوباره کاش پا به پای تو
دلم به هیچ دلخوش است ، دلخوشم به هیچ همیشه دلخوشی به کام لحظه های تو
اگر چه منزوی شدم در این زمانه ، باز نبینم آه ! هیچوقت انزوای تو
من از خودم دلم گرفته است، از تو نه ! که خود خطی موازی ام به انحنای تو
من و تو هر دو اتفاق آفرینشیم که سرنوشت من گره نخورده پای تو
تبر بگیر و تکه تکه کن مرا اگر... ... که بوده ام بُتی به کسوت خدای تو *** دلت به کاش و کاشکی نمی کشد اگر ! دلم گرفته سالها فقط برای تو
+ نوشته شده توسط مرتضی روحی در شنبه نوزدهم خرداد 1386 و ساعت
14:26 |
+ نوشته شده توسط مرتضی روحی در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت
12:33 |
غزل پیوسته ای تازه ٬ تجربه ای تازه که بعد از چند وقت سکوت آزگار کام دلم رو شیرین کرد حاصل تخیل دیوانه وار شاعری که قلبش به خاطر شعر می تپد...این غزل را تقدیم می کنم به اهالی عاشق فضای مجازی ...باشد که غبار قلم نقدتان ٬ سرمهء چشمانش گردد !...
اتاق چت* ... و می نویسم از عشق خط به خط با تو فضای تشنهء عشق است اتاق چت با تو تویی که آنسوی خط ٬ خط به خط دلت را صادقانه می بخشی... تا در این وسط با تو به مرز خواستن و دوست داشتن برسیم اگر درست ــ در این راه ــ اگر غلط با تو به کام تلخ من از این به بعد شیرین تر دوباره طعم خوش زندگی فقط با تو اگر چه فاصله فرسنگ هاست می ماند همیشه ــ شاعر سوگند خورده ات ــ با تو *** با تو در این زمانهء بی روح منـزوی از عشق می نویسم ٬ تا عاشقم شوی هر چند در تبادل این واژه های گنگ با عاشقانه های من از رو نمی روی تو بر خلاف آب شنا کن عزیز من دنیا اگر نمی کند از عشق پیروی این واژه ها مرا به تو نزدیک آه ...! نه ...! « شاعر شنیدنی ست » تو هم کاش بشنوی ای دختر اصالتا ایرانی نجیب حالا غریبه دختر مام فرانسوی *** عشق زبان مادری ات را بنازم آی ! وقتی که در اتاق چت آواره می شوی
فروردین ۸۶ *chat
+ نوشته شده توسط مرتضی روحی در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت
13:41 |
زندگی تاک صلیبی که سنگینی اش سر خم می کند به دوشش شیرهء شیرینی ست زندگی !...
انتظار سرت سرخ سینه سرخ ساز کن حنجره ات را پنجره ها پنجهء تو را انتظار می کشند
+ نوشته شده توسط مرتضی روحی در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 و ساعت
16:10 |
دنيا
همواره جهنم و بهشتي دنيا از روز ازل چنين نوشتي دنيا از لطف تو سهم ما جهنم شد،آه !... تف بر اينگونه سرنوشتي دنيا
دو رباعي پيوسته تقديم به كسي كه خدا كند ... آوازهء جهاني ... گفتند خدا كند بيايد آن مرد با ما شايد كنار آيد آن مرد اينگونه اگر نباشد اي واي آنوقت خنجر بخورد ز پشت بايد آن مرد *** آن مرد كه روح آسماني دارد فردا آوازهء جهاني دارد با سیصدوسیزده نماينده فقط در كشور عشق پارلماني دارد شهريور ۸۴ + نوشته شده توسط مرتضی روحی در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت
11:57 |
+ نوشته شده توسط مرتضی روحی در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 و ساعت
18:16 |
زیبا تر از ... گل را تراش داد و سپس پیکر آفرید ما را خدا مکمل همدیگر آفرید
تا اینکه خوب دل ببری از زمینیان زیبا تر از فرشته ترا دخـتر آفرید
طرح ترا به برکه نشان دادو بعد هم از ساقه ی تنت ، گل نیلوفر آفرید
سنجاق کرد دشت پر از گل به دامنت سبزینه پوشی از گل ، زیبا تر آفرید
عطر حضور تو که پراکنده شد درآب... ...های جهان ، دوباره که شور و شر آفرید
پاشیده شد تبسم تو بر تن زمین تا آفـــتاب گرمــتر دیگـــر آفریــد
شاعر ادامه داد غزل را چنین ، خدا افسوس که شبیه ترا کمتر آفرید
شاید به خاطر دل من بود اینچنین زیباتر از فرشته ترا دخـتر آفریـد گنبد ــ خرداد۸۲
+ نوشته شده توسط مرتضی روحی در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 و ساعت
15:27 |
|
|