و اما غزلی از سالهای دور نمی دونم کدوم سال و هیچ مهم هم نیست چون شعر زمان بر نمی داره ، و ...
"موقوف"
طناب حوصله پوسیده جِر زنی موقوف
از این معاشقه پا پس کشیدنی موقوف
چگونه ! دست خودم نیست عاشقت شده ام
نگو که: عشق به من آدم آهنی موقوف
ببین ! گداخته این آدم آهنی از بس
دلش شده به مذاب دل زنی موقوف
زنی شبیه تو معلول علٌتی روشن
مگر هر علٌت معلول روشنی موقوف ؟!
که روشن است بی اندازه دوستت دارم
که این شعار به بن بست خوردنی موقوف !
همینکه با توام این روزهای دربدری
تو نیز در همه اوقات با منی خوش باش !!!
م. ائلیاز

+ نوشته شده توسط م.ائلیاز ... M.Elyaz در شنبه دهم مرداد 1388 و ساعت
19:14 |

