
اشک تمساح
اشک تمساح اگر چه پشت سرم،ریختی یکسر آب پاکی را
:ــ نه! نرو ــ روی جاده پاشیدی آرزوهای گرد و خاکی را
باز برگشتم و رها کردم بر زمین، خاک تا ابد بخورد
حجم اندوه روی شانه ی خویش یعنی آوار کهنه ساکی را
آه ! بی اختیار دستانم حلقه شد گرم دور گردن تو
هر دو با عشق مزمزه کردیم گفتمان های سینه چاکی را
شالی چشمهای ژاپنی ات آنچنان عاشقانه مستم کرد
که دو گیلاس شهد ناب برنج، سر کشیدم شراب ساکی را
امپراطور بر اریکه ی عشق شدم آنگونه که تو خواستی و
در درونم دوباره حس کردم اوج دلدادگی هلاکی را
***
با تو بودم ولی چقدر غریب، خواستم که به سرزمین خودم ...!
پشت سر باز : نه! نرو ائلیاز، ریختی هرچه آب پاکی را ...!
(م.ائلیاز ــ بهار ۸۸)
